تبلیغات
ما چند نفر...! - به نام مادربزرگ
منتخب متن ترانه های احساسی :)


زمانی که برایم قصّه می‏گفت

دهانش بوی نان تازه می‏داد



نگاهش آفتابی بود هر روز

به من شادی بی‏اندازه می‏داد



به روی دست او رگ‏های آبی

نشانی از بهار و آسمان داشت



همیشه دست‏هایش بر سر من

بهاری از نوازش، مهر می‏کاشت



صدای قل قل قلیانش از دور

برایم بهترین آوازها بود



همیشه سرفه می‏کرد و برایم

صدای سرفه‏هایش آشنا بود



کنار جانمازش، او همیشه

لباسش بوی عطر شاد می‏‏داد



نمازش را همیشه ساده می‏خواند

به من هم خواندنش را یاد می‏داد



اگر چه بود او مادربزرگم

درون سینه قلب کوچکی داشت



زمانی که برایم قصه می‏گفت

نگاهش رنگ و بوی کودکی داشت.


میخوام واستون یه قصه بگم...دردلمو بگم...میخوام ببرمتون به 22-3 سال پیش...

مامان جان تو هم صدامو میشنوی؟ اگه میشنوی بشینو گوش کن چون قهرمان قصه ی من تویی؛بیا و ببین نوه ات از دلتنگی درد دلشو پیش غریبه ها

برده؛غریبه های که الان از آشنا هم بهش نزدیک ترند...مامان جان یادته موقعی که به دنیا اومدم خیلی خوشحال بودی چون اولین نوه پسریت به دنیا

اومده بود؛ثور دادی گوسفند کشتی و خیلی کارا کردی یادته؟ اون موقعی رو یادته که 10روزه بودم؛مامانم مجبور شد برگرده سر کار و تو مجبور شدی تمام

زندگیتو بفروشی و بیای با ما زندگی کنی و بشی مادر من. ترو خشکم کنی؛شیر خشک بهم بدی؛گریه هامو تحمل کنی تا 6عصر که مادرم برگرده

یادته؟ یادته همیشه مامانم که بهم شکلات نمیداد میرفتی واسم یواشکی میاوردی؟ یادته وقتی ظهر ها به زور میخواست منو بخوابونه یجور دست به

سرش میکردی و میبردیم تو اتاق خودت برام قصه میگفتی؟ روز اول دبستان رو یادت میاد که صبح از زیر قرآن ردم کردی و بردیم مدرسه و عصر ها

میومدی با اون حالت دنبالم...اولین کادوی قبولی کلاس اولم رو به خاطر داری؟ آرزوم بود مثل آدم بزرگا ساعت ببندم همه از من ساعت بپرسن تو تا

حقوق گرفتی واسم یدونه گرونشو خریدی.همیشه یادمه بساط گردو و کشمشت به راه بود میگفتی بخور عزیزم تا باهوش بشی...اون شبایی که

مریض میشدی تو یادت نیست ولی تو جام زیر پتو تا خود صبح اشک میریختم؛پا میشدم هی نگات میکردم دست خودم نبود عاشقت بودم...مادر اولم رو

تو میدونستم. زمان هایی که دعوام میکردی تمام دنیا رو سرم خراب میشد فکر اینکه تو دوسم نداشته باشی حتی تو اوم سن هم اذیتم میکرد.میومدم

تو بغلت گریه میکردم تا ببخشیم و چقدر احمق بودم که فکر میکردم تو از من ناراحتی؛دلت دریاااا بود...آااااااااااهه یادش بخیر چه روزای خوبی بود؛ مامان

جان واسه دوستام دیگه از چی بگم؟ همش تعریفه؛همیشه لب تر میکردم واسم همه چیزو میخریدی یادمه مامانم به بابام گلایه میکرد که تو منو لوس

کردی بابامم یه لبخند تحویلش میداد؛حتی موقعی که داداش کوچیکمم به دنیا اومد عشقت به من کم نشد؛میگفتی اولاد ارشد یه چیز دیگه است؛ظهر

ها یادمه قبلی که سرویس بیاد دنبالم به زور بهم غذا میدادی و میگفتی بیا بریم نماز بخون...آره نماااااااز...مامان جان بالاخره بلد شدم نماز بخونم و تا الانم ادامش دادم.



از همه ی این سالها که بگذریم 13 به در 4سال پیش یادته که تو پارک داشتی سبزه گره میزدی؟ یادته گفتی انشااله دانشگاه قبول بشی همون موقع ازت عکس گرفتم...یاته همون سالم قبول شدم.
این همون عکسه


وضع مالیمون متوسط بود ولی یادمه تمام حقوق بازنشستگی اون ماهتو که میشد 400000 تومن اومدی دادی به مامانم و با گریه بهش گفتی میدونم

پول دارید ولی من میخوام اولین پول دانشگاهشو خودم بدم فقط شرمنده که همین مقدار پولو دارم!! چقدر گریه کردم اون روز.

از اون موقع ها تا الان 23 سال میگذره تو این سالها مریضی های مختلف نتونست شکستت بده با 2 با سکته کردن عین شیر محکم بودی ولی این اواخر

که زمین گیر شدی و آلزایمر گرفتی دیگه نتونستم به خدا گله نکنم. به نظرت من طاقت اینو دارم که زنی که تمام زندگیم بود الان به خاطر آلزایمر دیگه منو

به یاد نداره؟ چه روزی بر من گذشت اوم صبحی که اومدم بالا سرت و بوست کردم بهم گفتی آقا شما کی هستی؟ منو بوس نکن گناه داره پیش

خدا....تو منو که همه ی عمرتو به پام ریختی نمیشناسی فقط میدونی که یه آقایی به اسم سروش هر روز بهت سر میزنه...دیگه نمیذاری بوست
کنم...دستتو ببوسم

تو منو نمیشناسی...ولی من که میشناسمت؛ اینو بدون که تا آخرین لحظه ی عمرم همیشه کنیزیتو میکنم چون میدونم که اگه به اینجا رسیدم به خاطر

زحماته تو بوده...الانم اومدم اینجا این پست رو گذاشتم تا به دوستام التماس کنم واست دعا کنن...اینا دلاشون پاکه عین خودت...دلاشون صافه عین آیینه... Sad











بچه ها واقعا محتاجیم به دعا...